گونههایِ ارتباط
در طبيعت
در سراسرِ اين كرهیِ خاكي، و نيز تماميیِ جهانِ افلاكي، همه، هرچه و هركه هرجا هست، يکسره دارند نشانه میپراكنند و علامت میدهند، با رنگ و شكل و بو و جنبش و صدا و گرمایِ تن و امواج و پرتوهایِ گوناگون و هر وسيلهیِ ديگری كه دارند.
به سخنِ ديگر هر چه در اين جهان هست يا رخ میدهد __يعنی همهیِ اشيا و رویدادها و تماميیِ گياهان و جانوران__ پِيوسته نشانههايی را در پيرامونِ خود میپراكنند كه هركدام گيرندهیِ خاصِ خودش را دارد. مثلاً موش در جنگل بی آن كه خود بخواهد بو و گرمایِ تن و صدایِ ريزی را كه پِيوسته از خودش در میآورَد در فضایِ پيراموني میپراكنَد، و نيز رنگ و شكلاش را در معرضِ ديدِ همهیِ چشمداران میگذارد. هركدام از اينها __يعنی بو و گرمایِ تن و صدایِ ريز و رنگ و شكل__ يک نشانه است. سه نشانهیِ اول را به ترتيب بوياييیِ روباه و بساوايي يا لامسهیِ مار و شنواييیِ جغد دريافت میكنند و نشانهیِ رنگ و شكل را همهیِ چشمدارانِ حاضر در جنگل میبينند. مار كَر است و صدا نمیشنود و جغد به گرمایِ تنِ شكار حساس نيست؛ يعنی نشانهيی كه به صورتِ صدا است برایِ مار وجود ندارد و آن كه به شكلِ گرمایِ تن است برایِ جغد محسوس نيست. روباه كه بوياييیِ قوي دارد جُز بو به نشانههایِ ديگر بیتوجهْ است و شاهين كه با چشمِ تيزبيناش كوچکترين جنبش را در خاشاکِ رویِ زمين تشخيص میدهد جُز رنگ و شكل و جنبش نشانههایِ ديگر را به چيزی نمیگيرد. به سخنِ ديگر هركدام از نشانههایِ موجود در طبيعت فقط برایِ شمارِ معينی از حاضرانِ هر عرصه وجود دارد، نه برایِ همه. از همين رو است كه هيچكدام از موْجودات هياهویِ جهانگيری را كه از اين نشانهپراكنيیِ درهمآميخته پديد میآيد احساس نمیكنند و فقط آنچه را كه مربوط به نيازهایِ زيستيیِ خودشان است میگيرند. دليلِ اين امر آن است كه هركدام از موجوداتِ زنده ضمنِ گذر از مراحلِ تكامليیِ خود بهتدريج ياد گرفته اند كه شمارِ مشخصی از نشانهها برایِ زندهگي و بقایِ ايشان سودمند يا زيانآور است و بقيه بر زندهگيىشان اثرِ مستقيم ندارد. از همينرو حواسِ هركدام از گونهها طوْری شكل گرفته است كه فقط در برابرِ برخی از نشانههايی كه در طبيعت هست واكنش نشان دهد. موجوداتِ زنده اين ويژهگي را به ارث میبَرند.
پراكندنِ اينگونه نشانههایِطبيعي را كه بدونِ تمايلِ پراكنندهشان صورت میپذيرد میتوان نشانهپراكنيیِ ناخواسته ناميد.
در طبيعت نشانههایِ طبيعيیِ ديگری هم هست كه جانوران به مِيلِخود به صورتِ پيام برایِ مخاطبانِ موْردِنظرشان میفرستند و درنتيجه با ايشان واردِ يک همكنشى يا تعامل میشوند كه برایِ هر دو طرف مطلوب است. پيامهایِ جفتجويانه مانندِ آوازها يا بانگهایِ مختلف و نمايشهایِ گوناگون و بوهایِ ويژهيی كه در طبيعت وجود دارد از آن جمله است. پراكندنِ اين نشانههایِ طبيعي را میتوان پيامفرستيیِطبيعي و دريافتشان را پيامگيريیِطبيعي و مجموعهیِ فرايند را ارتباطِطبيعي ناميد.
نشانههایِ انساني
جُز نشانههایِ طبيعي گونههایِ ديگری از نشانه هم هست که برآمده از نيازِ انسان است و چند گونه دارد که به آنها خواهيم پرداخت.
توجهِ جدي و روشمند به نشانهها از آغازِ سدهیِ بيستم و با كارِ همزمان و مستقلازهمِ سُسورِ سوويسي[۱] و پِرسِ آمريكايي[۲] آغاز شد. سُسور زبانشناس بود و پِرس فيلسوف. از آنجا كه سُسور فقط در محدودهیِ زبانشناسي به نشانه میپرداخته است تعريفی که او از نشانه کرده فقط در چارچوبِ زبانشناسي مفهوم پيدا میکند، از همين رو فعلاً در اينجا فقط به ردهبنديیِ کليیِ پِرس میپردازيم.
پِرس در دورههایِ مختلف تعريفهایِ گوناگونی از نشانه به دست داده است. اين سادهترين تعريفِ او است:
آنچه برایِ ذهن معادل يا بازنمایِ پديدهيی بيروني باشد نشانه است.
از نظرِ پِرس سه گونه نشانه وجود دارد: شمايلي و اشارهيي و نمادي[۳].
نشانههایِ شمايلي يا iconها آنها هستند كه وجهی يا از جنبهيی از يک پديده را بازتاب میدهند و يادآورِ آن پديده میشوند. نقشِ يک اسب بر ديوارهیِ غار و نقشهیِ يک ساختمان يا يک كشور يا يک مدارِ چاپيیِ الكترونيكي و نيز نمودار يا منحنيیِ تغييراتِ يک پديده، همه نشانههایِ شمايلي اند، يعنی بخشی از شكل و شمايلِ پديدهيی را كه نشانهیِ آن اند در ذهن مجسم میكنند.
نشانههایِ اشارهيي يا indexها آنها هستند كه خود حاصل يا بخشی از يک چيز يا پديده اند از همين رو بر وجودِ آن چيز يا پديده دلالت میكنند، مانندِ صدایِ موش و گرمایِ تناش در مثالی كه پيشتر گفتيم؛ يا طرزِ خاصي از تپيدنِ قلب كه نشانهیِ يک بيمارى است، يا دود و بویِ سوختهگي كه نشانهیِ آتشسوزي است.
هر موجودِ زندهيی كه بهدرستي با ويژهگيهایِ زادبوم و محيطِ پيراموناش تطابق يافته باشد، خودبهخود معنایِ نشانههایِ شمايلي و نشانههایِ اشارهييیِ موجود در آن محيط را درمیيابد و نيازی به آموزشِ ويژه ندارد، از همين رو است كه اين نشانهها را نشانههایِ طبيعي ناميده اند.
اما معنایِ نشانههایِ نمادي يا symbolها يا نمادها را نمیتوان دانست مگر با آشنايي از پيش.
مثلاً اين نشانه نمادِ پرسش است:
?
اما فقط آموزشديدهگان و بهاصطلاح باسوادان اند كه اين را میدانند و میفهمند نه همهیِ انسانها.
نشانهیِ بالا هم نمادی است كه، معمولاً به رنگِ قرمز، بر سرِ گذرهایِ شهري، و در ساختمانهایِ عمومي رویِ برخی درها، ديده میشود و فقط به آموزشديدهگان میگويد [وارد نشوید!] آنها كه آموزش نديده اند از اين نشانه هيچ نمیفهمند.
شنيدنِ تلفظِ سه صدایِ /s/ و /a/ و /g/ همهیِ كسانی را كه فارسي میدانند به يادِ آن جانورِ آشنا، يعنی سَگ، میاندازد، اما همين تلفظ، انگليسيزبانان را به فعلِ sag راهنمون میشود كه به معنایِ شُل شدن و شکمدادن است، اما هيچ مفهومی را به ذهنِ روسها نمیآورَد. در عوض روسها با شنيدنِ تلفظِ pyos به يادِ همان حيوانِ آشنا میافتند، در حالی كه نه فارسيدانان چيزی از آن تلفظ میفهمند نه انگليسيزبانان.
پِرس همهیِ اينها، يعنی نشانهیِ پرسش و تابلویِ ورودممنوع و واژههایِ سه زبانِ پيشگفته را، كه فهميدنِ معنایشان موْكول به يک توافقِ ويژه است، نشانههایِ نمادي يا نماد مینامد.

بنابرآنچه گذشت، نقَشِ غارنگارهیِ بالا، كه يک اسب را نشان میدهد، میتواند نشانهيی شمايلي شمرده شود؛ اما بر رویِ آن نشانههايی هست به شكلِ دو حرفِ p و q كه ما نمیتوانيم دريابيم نقاش و اطرافيانِ او از ديدنشان به چه مفهومِ قراردادييی پِی میبرده اند. فقط میتوانيم حدس بزنيم که اين نقش يک مفهومِ آييني داشته است كه ما از آن بیخبر ايم.
برابرِ نظريهیِ سُسور، نشانه در زبان حاصلِ تركيبِ دو عنصر است __ يک مفهوم و يک آوایِ انساني. در تئوريیِ او آوایِ انساني دال (signifier) و مفهومِ مرتبط با آن مدلول (signified) است، و درکِ مفهومِ هر نشانه بسته است به تشخيصِ يگانه بودنِ آن نشانه در ميانِ مجموعِ نشانههايی كه بر رویِ هم نظامی ساختمند را پديد میآورند.
به بيانِ سادهتر از نظرِ سُسور نشانه فقط وقتی امكانِ پديد آمدن دارد و معنا پيدا میكند كه بخشی از يک ساختارِ منجسم و موجود به نامِ زبان باشد.
اما چون امروز ديگر میدانيم كه فرايندِ تكاملِ زبان پابهپا و بهموازاتِ فرايندِ انديشهورز شدنِ يكی از homoها __يعنی انسانوارها__ صورت پذيرفته است، و چون نشان خواهيم داد كه اين فرايند با اختراعِ تکتکِ واژهها آغاز شده بوده است، و چون منطقاً بايد نخستين واژهها نيز تکتک و پيش از شكل گرفتنِ كُلِ نظامِ زباني معنا داشته بوده باشند، ناگزير از تعريفهایِ سُسوري چشم میپوشيم.
نماد و جانوران
پريماتها، مانندِ شمپانزهها و وِروِتها، كه باهوشترين و تكامليافتهترينِ پريماتها هستند، رویدادهایِ محيطِ پيرامونشان را بسيار خوب درک میكنند و موقعيتها و مراتبِ اجتماعي را میفهمند و حتا میتوانند هرجا که لازم دانستند همنوعانشان را گول بزنند و نسبت به آنچه در پيرامونشان میگذرد حساس باشند.
میگويند پريماتها حافظهیِ مرحلهیي[۴] هم دارند، يعنی ترتيبِ پيش آمدنِ وقايع يادشان میمانَد، اما دسترسيىشان به محتوایِ اين حافظه به مِيل و ارادهیِ خودشان نيست؛ زيرا برایِ بهيادآوردنِ چيزهايی كه در حافظه دارند به يک محرکِ بيروني يا محيطي نيازمند اند. به سخنِ ديگر جانوران برایِ دسترسي به هر پاره از بايگانيىِ حافظهشان محتاجِ یک رویدادِ تداعيكنندهیِ خارجي هستند. ازهمينرو مثلاً نمیتوانند بدونِ قرار گرفتن در جريانِ روابطِ اجتماعي آن مقدار دركی را كه از اين روابط دارند به ياد آورند و به آن بيانديشند؛ چون اَعمال و حركاتِ خودشان نيز بخشی از خاطراتشان است نمیتوانند بدونِ كمکِ عاملِ تداعيكنندهیِ خارجي و فقط بهارادهیِ خودشان حركتی را كه چند لحظه پيش كرده اند به ياد آورند و شكلِ اجرایِ آن را تغيير دهند.
اين جانوران نشانههايی را كه آموزشگران يادشان میدهند بهخوبي ياد میگيرند اما برایِ بهيادآوردنشان به یک عاملِ يادآورندهیِ بيروني نيازمند اند. اگرچه بنا بر گزارشِ برخی از پژوهشگران، شمپانزهها توانسته اند پس از مدتها آموزشِ پِيوسته حركات يا صداهايی را برایِ ابرازِ نيازهایِ اوليهشان به كار گيرند، اما هنوز توانِ آن را ندارند كه حركات و صداهایِ خودشان را بسنجند و خود با تمرين و تكرارِ آنها بهبودشان بخشند و به رفتاری خودخواسته و مستقل از محيطِ پيرامون و مداخلهیِ آموزشگران دست يابند؛ از همين رو رفتارشان عكسالعملي و انفعالي است نه ارادی و مستقل.
انسانِ راستقامت
[۵]
يافتههایِ باستانشناختيیِ مربوط به موْجودِ انسانواری كه ۱/۵۰۰/۰۰۰ سال پيش میزيسته و با نامِ علميیِ انسانِ راستقامت شناخته میشود، نشان میدهد كه اين موْجودِ انسانوار میتوانسته است ابزار بسازد؛ و چون اسكلتی كه از اين موْجود به دست آمده است رویِ دو پا راست ايستاده است، آن را راستقامت ناميده اند.
مرلين دانلدِ كانادايي[۶] از وجودِ اين ابزارها نتيجه میگيرد كه مهارتِ اين موْجودِ انسانوار در ابزارسازي نشان میدهد كه او میتوانسته هر كاری را كه میكرده به ياد بياورد و آن را آنقدر تقليد و بازآفريني[۷] كند تا در انجاماش ماهر شود.
دانلد میگويد اگر پريماتی بتواند كارهایِ گذشتهیِ مربوط به برخی از اندامهایِ خود را بازآفريني و تكرار و تمرين كند، بايد بتواند اين كار را برایِ سايرِ اندامها نيز __از جمله اندامهایِ گفتارياش، در صورتِ موْجود بودن__ انجام دهد.
همهیِ جانورانِ ديگر از اين بازآفريني بیبهره اند، مثلاً اگرچه برخی از پريماتها در شرايطِ ويژه چيزهايی را كه دمِ دست دارند پرتاب میكنند، اما چون چهگونهگيىِ انجامِ اين حركت تابعِ ارادهیِ ايشان نيست، بلكه عكسالعملی است در برابرِ شرايطِ پيش آمده، پس از تمامشدنِ پرتاب ديگر نمیتوانند چهگونهگيیِ انجامِ آن را به خاطر بياورند و با تكرار و تمرين و اصلاحِ روشِ پرتاب در اين كار ماهر شوند.
دانلد حدس میزند كه انسانِ راستقامت پس از ارادی شدنِ حركاتاش توانسته بوده كه از تنِ خود، يعنی مجموعهیِ اندامهایاش، به صورتِ یک وسيلهیِ بياني استفاده كند و دركی را كه از پيشآمدهایِ محيط داشته با اشاره بيان كند.
با صورت گرفتنِ اين امر حركاتِ انسانِ راستقامت به صورتِ نمادهايی برایِ بيانِ پيشآمدهایِ جهانِ بيرون بهكار میرفته است.
روشن است كه اين نمادها نخست فقط در ذهنِ پديدآورندهشان موجوديت داشته و برایِ آن كه به دانستههایِ همهگاني تبديل شوند میبايستی به جمعی از همنوعان نيز منتقل میشده اند.
با یک مثال موضوع روشن میشود؛ فرض میكنيم يک انسانِ راستقامت تصميم میگرفته كه هر وقت تشنه شد زباناش را درآورَد، در اين صورت درآوردنِ زبان برایِ خودِ او میشده نشانهیِ اعلامِ تشنهگي اما روشن است كه غير از خودش كسِ ديگری معنایِ اين نماد را نمیفهميده است، مگر آنكه اين زباندرآوردن در روزهایِ ديگر هم آنقدر بازآفريني و تكرار شود تا معنایِ اين نمادِ تازهاختراعشده به همه فهمانده و شناسانده شود.
اگر راستقامتانِ ديگر هم بهتدريج شمارِ بيشتری از اين گونه نشانههایِ نمادي را پس از اختراع به همگروهان آموزانده باشند، بايستی پس از مدتی تعدادِ اين گونه نشانهها زياد شده باشد و چون همهیِ نشانههایِ محسوس برایِ حواسِ پنجگانهیِ انسانِ راستقامت میتوانسته به عنوانِ نمادِ ارتباطي به كار گرفته شود، غالباً اين نشانهها تركيبی بوده است از اَعمالِ قابلِدريافت برایِ حواسِ مختلف، يعنی از جمله در اين مثال انسانِ راستقامت علاوه بر زباننشاندادن يک صدا هم با آن همراه میكرده است.
چون نشانههایِ آوايي را در تاريكي و از پشتِ موانع و از فاصلههایِ متفاوت هم میتوان دريافت كرد، میشود حدس زد كه به تدريج نشانههایِ آوايي جایِ اشارهها و حركتها را هم گرفته بوده باشند و صدایِ راستقامتها تبديل شده بوده باشد به اصليترين وسيلهیِ ارتباطي ميانِ آنها، يعنی پيامرسانيىِ آوايي رساتر از ديگر شيوههایِ بيانِ مقصود، مانندِ حركتِ اندامها و حالتِ چهره، شمرده شده باشد.
پيش از آن كه مرلين دانلد نظريهیِ بازآفريني و اصلاحِ حركات و نيز طرحِ كليىِ تكاملياش را ارايه دهد يک زبانشناسِ انگليسى به نامِ بیكِرتُن[۸] توضيح داده بود كه چرا هيچكدام از پريماتها صاحبِ زبان نشده اند اما انسانِ راستقامت، به شهادتِ ابزارهايی كه از او به دست آمده است، در مسيرِ گوياشدن و ارتباطِ ذهني با همنوعان قرار گرفته بوده است.
بیكِرتُن میگويد آن انگيزهيی كه موجبِ شكلگيريىِ زبان شده است نمیتوانسته فقط مربوط به شرايطِ زندهگيىِ دستهجمعي بوده باشد، زيرا همهیِ پريماتها، بهجُز اورانگاوتان، زندهگيىِ گروهي دارند و به همهیِ همكنشيهایِ ويژهیِ اين گونه زندهگي هم میپردازند، اما هيچكدام صاحبِ زبان نشده اند. پس بايد نيرويي را كه فرايندِ شكلگيريىِ زبان را پيش میبَرَد در يک ويژهگيی منحصر به انسانوارها، يعني homoها، جستوُجو كرد.
او بر اين باور است كه زادبومِ انسانِ راستقامت با زيستگاهِ پريماتها، چه قديمي چه جديد، تفاوتِ اساسي داشته است. زيرا پريماتها غالباً در نواحيیِ پُردرخت و بیزمستانِ استوايي زندهگي میكنند و با چالاكيىِ بسيار از درخت بالا میروند و بهآساني از چنگِ دشمنان میگريزند و بدونِ زحمت و كوششِ چندان زياد با ميوهیِ درختانِ جنگلي سير میشوند و برخیشان هم، مثلِ شمپانزهها، اگر بختِ شكار داشته باشند گاهی تكهیِ گوشتی را به نيش میكشند. همين شيوهیِ راحت و كمخطرِ زندهگي در جنگلهایِ استوايي باعث شده است كه هرگز از اين گونه زيستگاهها دور نشوند و پراكندهگيیِشان محدود باشد به جاهایِ معينی از سطحِ زمين.
اما طرزِ زندهگيىِ انسانوارها از هر دویِ اين جهات __يعنی گريختن از چنگِ مهاجمان و يافتنِ غذا__ جورِ ديگری بوده است. اين موجودات، كه مدتها پيش چالاكيىِ از درخت بالا رفتن را با تواناييىِ رویِ دو پا راه رفتن تاخت زده بوده اند، احتمالاً زيستن در بوتهزارهایِ درختدارِ[۹] حاشيهیِ رودخانهها و بهره بُردن از خوراكيهایِ متنوعِ آنجا را بر محدوديتهایِ زندهگي در جنگل ترجيح داده بوده اند.
ولی اين بوتهزارها، به دليلِ وجودِ چارپايانِ علفخوار، زيستگاهِ درندهگان هم هست، از همينرو انسانِ راستقامت، كه مانندِ خودِ ما فاقدِ چنگ و دندان و ديگر ابزارِ طبيعيىِ دفاع بوده است، میبايستی برایِ دفاع از خود در برابرِ درندهگان، يا پرهيز از برخورد با آنها، به وسيلهیِ ديگری مجهز میشده است. برایِ عمليكردنِ اين تجهيز به دو قابليتِ اصلي نياز داشته است: تشخيصِ نشانههایِ حضورِ درندهگان __مانندِ ردِ پا بر رویِ خاک و علف__ و نيز تواناييىِ آگاه كردنِ همگروهان از محلِ دشمنِ جان.
تنها غذایِ فراوان و آسانياب در بوتهزارها علف است كه آن هم احتمالاً با دستگاهِ گوارشِ انسانِ راستقامت نمیساخته است. خوردنيهایِ ديگری هم كه در علفزارها يافت میشود بسيار گوناگون است و پراكنده، و برایِ يافتنِ هر كدامشان تواناييىِ ويژهيی لازم است.
درختها و بوتههايی كه ميوه يا هستهیِ خوردني به بار میآورند كمشمار و پراكنده اند و بهره بردن از آنها بسته است به دانستنِ زمانِ بار دادنِ هركدام، زيرا اگر زمانِ بار دادنِ درختها را ندانی مجبور میشوی به اميدِ برخوردِ تصادفي با غذا به همه جا سر بزنی، و اين به معنایِ فرسايشِ تن است و افزايشِ احتمالِ برخورد با درندهگان.
برخى از گياهان را هم میتوان خورد، ولی به شرطِ تشخيصِ گونههایِ سمي از خوراكي. تخم و جوجهیِ پرندهگان هم خوردني است اما مقدارِ اينگونه خوراک فقط وقتي از حدِ يافتههایِ تصادفي فراتر میرود كه بتوان پرندهگانِ لانهگذار را شناخت و از رویِ رفتارشان محلِ آشيانه را پيدا كرد. عسلِ كندوهایِ وحشي هم خوراکِ خوشمزه و توانبخشِ ديگری است كه اگر ناشيانه با آن برخورد شود پِیآمدهایِ دردناک و گاه مرگبار خواهد داشت.
با عملياتِ همآهنگِ چندنفري هم شايد بتوان يک يا چند جانور را به سویِ پرتگاه راند و كُشت و خوراکِ خود و ياران كرد؛ با گرفتنِ ردِ برخی از جانوران هم میتوان در جایِ مناسبی با آنها روبهرو شد و با پرتابِ سنگ شكارشان كرد. گوشتِ مردار هم منبعِ ديگری است برایِ تغذيه كه استفاده از آن با خطرِ چنگ و دندانِ تيزِ لاشخواران همراه است.
كاملاً روشن است كه اين همه غذایِ گوناگون در فضایِ كوچكی به اندازهیِ زيستگاهِ جنگليىِ پريماتها نمیگنجد و هر يک نيز در فصل و زمانِ معينی در دسترس است، آن كه میخواهد از اين فهرستِ مفصلِ غذا استفاده كند بايد سيصدوشصتوپنج روزِ سال را در منطقهيی بسيار گسترده به تلاشِ معاش مشغول باشد.
كاميابي در اين تلاشِ گسترده و سخت همكنشيىِ تنگاتنگِ همهیِ افرادِ گروه را میطلبد، ولی اين همكنشى عملي نمیشود مگر آن كه هركدام از افراد بتوانند با ديگران رابطهیِ فكري برقرار كنند.
اگر فردی بتواند پس از يافتنِ غذا محلِ آن را به ديگران نشان دهد همه را وامدار و سپاسگزارِ خود خواهد كرد، و اگر اين كار تداوم يابد جمعی از افرادِ گروه، چه نر و چه ماده، به وی خواهند گرويد و او برایِ حلِ مشكلاتاش از همياريىِ ايشان بهره خواهد بُرد و در ضمن خواهد توانست با جفتهایِ بيشتری بياميزد و ژنِ ويژهیِ خود را، همراه با تواناييىِ ارتباط برقرار كردن با همگروهان، به نسلِ بعدي منتقل كند.
همين طور آن كه بتواند شيوهیِ پرهيز از چنگِ درندهگان را بيابد و به فرزنداناش بياموزد نسلی پديد خواهد آورد مصون از آسيبِ درندهگان.
بیكِرتُن میگويد، مثلاً انسانِ راستقامتی كه با پیگيريىِ آمدوشد و پروازِ كركسها محلِ لاشهیِ يک ماموت يا جانورِ درشتاندامِ ديگر را میيافته، میتوانسته است با اشاره و نشان دادنِ ويژهگيهایِ اندامِ اين دو جانور __ به شيوهیِ پانتوميمِ امروز__ نوعِ لاشه را برایِ ديگران مجسم كند و ايشان را با حركتِ دست و اندام و سروصدا وادارد كه به سویِ آن بروند، يا مادری كه ردِ پایِ پلنگی را میديده و میخواسته فرزندش را از رفتن به جايی كه احتمال میداده خطرناک است بپرهيزانَد، شايد با نشان دادنِ جایِ پایِ جانور و تقليدِ صدايی كه در گذشته بچهاش هنگامِ ديدنِ پلنگ در میآورده[۱۰]، خطرِ پلنگ را گوشزد میكرده و به اين وسيله جانِ فرزندش را كه حاملِ ژنهایِ او بوده از مرگ میرهانده و آغازگرِ پِيدايشِ نسلی میشده با تواناييىِ مقابلهیِ موفق با خطراتِ زندهگي.
اين گونه نشانههایِ برقراركنندهیِ ارتباط، از هر جنس كه بوده اند __چه حركتي و چه آوايي__ میتوانسته اند ميانِ آن مادر و فرزند، يا آن يابندهیِ خوراک و همگروهاناش، به صورتِ يک نشانهیِ نمادي و رسانندهیِ پيام (يعنی معنادار) عمل كنند.
در صورتی كه ديگران اين گونه نشانهها را میآموخته و به كار میگرفته اند يک نمادِ مشترک ميانِ تمامِ اعضایِ گروه شكل میگرفته و ابزاری میشده برایِ ارتباطهایِ ذهنيىِ آينده.
چون اين ابزارهایِ ارتباطيىِ آغازين همه از جنسِ حركات و رفتارها و آواهایِ انساني اند، در ميانِ يافتههایِ باستانشناسان هيچ اثری از آنها نمیتوان ديد. بنابراين تنها كاری كه برایِ فهميدنِ طرزِ شكلگيريىِشان میتوانيم بكنيم اين است كه با توجهْ به محيطِ زيست و مقدورات و نيازهایِ انسانِ راستقامت به تجسمِ سناريوهایِ منجر به شكلگيريىِ آنها بپردازيم.
اگرچه هركدام از اين سناريوها را تکتک و بهطوْرِ جداگانه بررسي میكنيم اما میدانيم كه در هر زمانی میتوانسته شمارِ بسياری از اينگونه سناريوها در جريانِ شكلگيري بوده باشد.
پِيدايشِ واژهها يا نمادهایِ آوايي
به احتمالِ بسيار زياد نخستين واژهها اسمهايی بوده اند كه انسانوارها رویِ همنوعانشان، و نيز رویِ جانوران و اشيایِ پيراموني، میگذاشته اند و برایِ بيانِ مقصود، همراه با حركتِ سر و دست و سايرِ اندامها به كارشان میبرده اند.
انسانِ راستقامت با اختراعِ نامهايی برایِ همنوعاناش، و ناميدنِ آنها به كمکِ صداهايی مانندِ آگ و باگ و كيم، و نيز نامگذاريىِ چيزهایِ موْردِ توجهْاش با آواهايی مانندِ گوشت و ببر[۱۱]، برایِ اولين بار در ذهنِ خود نمادهایِ آوايي را با مفهومِ چيزهایِ پيراموني مربوط میكرده و درنتيجه میتوانسته است آنها را به كمکِ اشارات و حركاتی كه پيشتر موْردِ استفادهاش بوده به كار ببرد، و بهاينترتيب راهِ گفتوگو كردن با همگروهان را بگشايد؛ مثلاً اگر آگ میخواسته است به ديگران خبر بدهد باگ، __كه همه اسماش را پيشتر ياد گرفته بوده اند__ گوشت پِيدا كرده شايد روبهآنها اين صداها را در میآورده است:
يا:
و با اشاره میفهمانده منظورش اين است كه باگ گوشت پِيدا كرده است و بعد هم، باز با اشاره، كوشش میكرده محلِ باگ و گوشت را بفهماند تا با چند نفر به آنجا بروند و گوشت را بياورند.
روابطِ اجتماعيىِ متقابلِ كسانی كه از اين گونه نشانههایِ آوايي استفاده میكرده اند روزبهروز آسانتر و كارآمدتر میشده، از همين رو هر روز نشانههایِ آواييىِ بيشتری ايجاد و به كار گرفته میشده است.
نيازِ ناگزير به حركاتِ اشارهيي از كارآييىِ اين سيستمِ دوبخشيیِ ارتباطي میكاسته است. زيرا نيازِ به اين اشارهها باعث میشده كه پيام دهنده مجبور باشد در ديدرَسِ مخاطبانِ خود قرار گيرد، پس اگر كسی میخواسته است پياماش را از پُشتِ يک تپه يا در تاريكي و از فاصلهیِ صدارَس به افرادِ ديگر برساند، نياز به نشانههایِ آواييىِ بيشتری داشته است.
نيازِ روزمره باعث میشده که انسانِ راستقامت رویِ جاهایِ پيرامونِ محلِ زندهگياش هم اسم بگذارد، از همين رو انسانها با هم قرار میگذاشته اند برایِ چيزهايی مانندِ دريا و جنگل و دره هم نشانههایِ آواييىِ موْردِ قبولِ همهیِ اعضایِ گروه را به كار ببرند.
برابرِ اين سناريو اگر يک انسانِ راستقامت میخواسته در تاريكي و از فاصلهیِ صدارَس به جمع خبر بدهد كه آگ نزديکِ دريا گوشت پِيدا كرده سه واژهیِ آگ و دريا و گوشت را به يكی از شش صورتِ ممكن به دنبالِ هم ريسه میكرده و مثلاً با فرياد میگفته است:
- آگ دريا گوشت
- آگ گوشت دريا
- گوشت دريا آگ
- گوشت آگ دريا
- دريا گوشت آگ
- دريا آگ گوشت
شنوندهگان، كه همه از پيش مفهومِ هرسهیِ اين نشانههایِ آوايي را میدانسته اند، با شنيدنِ هركدام از اين شش ريسه منظورِ فريادزنندهیِ پيام را بهقدرِ كفايت میفهميده اند.
بیكِرتُن اين شيوهیِ آغازينِ ارتباط ميانِ انسانهایِ راستقامت را زبانِ آغازين يا protolanguage مینامد و میافزايد كه اين شيوه برایِ برآوردنِ حدِاقلِ نيازهایِ زيستيىِ انسانِ نخستين كافي بوده است، زيرا شنوندهگان غالباً در محل حضور داشته و از رویِ قراين يا context مقصودِ گوينده را میفهميده اند، اما اين حدِاقل نمیتوانسته است پاسخگویِ روابطِ متعدد و پيچيدهتری بوده باشد كه كمكم ميانِ انسانهایِ نخستين پديد میآمده است.
روابطِ اجتماعي
بیكِرتُن میگويد روابطِ اجتماعيىِ ويژهيی كه ميانِ انسانهایِ راستقامت رواج داشته، __و هنوز هم در جمعِ پريماتهایِ بزرگ ديده میشود__ باعثِ غنایِ بيشترِ اين زبانِ آغازين شده بوده است.
خدمت به يکديگر، يا ياري و همياري، يا ایثارِ دوسویهیِ[۱۲] برخي از افرادِ گروه با هم، مهمترين ويژهگيىِ اين شيوهیِ زندهگي بوده و هست، اما بايد ديد چهگونه تمايل به خدمت و ايثار، كه مستلزمِ ازخودگذشتهگي است، توانسته بوده انگيزهیِ قدرتمندی بشود برایِ غنایِ زبانِ آغازين.
ابتداييترين خدمتهایِ مرسوم در جمعِ پريماتها جوریدنِتنِ همديگر در جستوجویِ انگلهایِ پوستي است.
يكی ديگر از رايجترينِ اينگونه خدمتهایِ دوسويه همياري در نزاع با زورمندانی است كه با اختصاص دادنِ بيشترين سهمِ خوراک و بهْترين جفتها به خود، مانع میشوند كه ديگران به قدرِ كافي از خوراکِ موْجود بخورند يا با جفتِ دلخواهشان بياميزند و نسلشان را ادامه دهند.
در ميانِ جانورانی كه برایِ توفيق در عرصهیِ زندهگي فقط از زور و چالاكي بهره میبرند اساسيترين صفتی كه بايد به نسلهایِ بعدی منتقل شود همين زور و چالاكي است، از اين رو نرانی كه اين صفتها را بيشتر دارند همهیِ مادههایِ موْجود در گله را جفتِ خود میشمارند و با راندنِ نرانِ ضعيفتر از مِيدانِ جفتجويي، نسلِ آنها را قطع میكنند و اجازه نمیدهند شمارِ ضعيفان در ميانِ همنوعانشان افزايش يابد.
مشاهده نشان میدهد كه در موردِ پريماتها علاوه بر قدرتِ جسمي توانِ ذهني هم برایِ موفقيت در اين عرصهیِ رقابت لازم است، زيرا آنها برایِ رسيدنِ به مقصود، كه غالباً جفتِ دلخواه و خوراکِ كافي است، يکی از اين دو راه را در پيش میگيرند: يا نرِ زورمند را میفريبند، يا با همدستيىِ يارانی كه در داخلِ گروه برایِ خود دستوپا كرده اند شكستاش میدهند.
بیكِرتُن برایِ نشان دادنِ طرزِ ياريابيىِ پريماتها توصيفِ زير را از شرلی استرام نقل میكند:
ياريابيها تقريباً همه عبارت بود از يک سلسله ياريهایِ دوسويهیِ اجتماعي كه ظاهراً سرچشمهاش فرضِ مشتركی بود كه همه در ذهن داشتند و آن اين بود كه «اگر من امروز خدمتی به تو بكنم تو هم بعدها خدمتی به من خواهی كرد».
حسابِ لطفهایِ خدمتكنندهگان و بازتابِ اعتمادآفرينِ آن در ذهنِ خدمتديدهگان در دو ستونِ بدهكار و بستانكارِ دفترِ اين همكُنشي ثبت میشده، و چون گاهی ميانِ ثبتِ ارقام در دو ستونِ اين دفتر زياد فاصله میافتاده، میشود نتيجه گرفت كه برایِ برآمدن از عهدهیِ اين فرايند، بايد ذهنی پيشرفته در ميان بوده باشد.
هر نَرِ تازهوارد چنان عمل میكرده كه انگار پيشاپيش به خود گفته بوده است كه «برایِ جا افتادن در اين گروه به چند رفيقِ ماده و چند دوستِ بچه… و چند همدستِ نَر نياز دارم.» اين را از آنجا میشود دانست كه نرِ تازهوارد بلافاصله پس از ورود به گروه شروع میكرده به دوستيابي، آن هم از راهِ خدمتكردن به اينوآن، چند هفته يا حتا چند ماه كه میگذشته دوستانِ تازه و خدمتديدهاش جبرانِ خدمتهایاش را آغاز میكرده اند.
اين بدان معنا است كه اينگونه ياريها و همياريها با صرفِ وقت شكل میگيرد و با گذشتِ زمان به نتيجه میرسد، ضمناً نگهْداشتنِ حسابِ خدمتهایِ ردوبدلشده مستلزمِ به كارگيريىِ توانِ ذهنيىِ ويژه است.
شرطِ اصلي براىِ ماندهگاري و پابرجاييىِ اينگونه رابطههایِ ياري و همياري دوسويه بودنِ آن است؛ و برایِ تضمينِ دوسويه ماندن لازم است كه هر دو طرف بتوانند تشخيص دهند كه آيا يارشان بهقدرِ كافي خدمتهایشان را جبران میكند يا نه، تا اگر ديدند با يک انگلصفت و مفتِخوددان طرف اند كنارش بگذارند و به ديگري بگروند.
به اين ترتيب، انگلصفتان در ميانِ جمع شناخته میشوند و از همياريىِ همگروهان بی بهره میمانند، در نتيجه جفتيابي و تغذيه و توانِ دفاعيیِشان كاستي میگيرد، و میدانيم آن كه جفت نيابد تا ژنهایاش را به نسلِ بعدي منتقل كند و خوراکِ كافي هم نداشته باشد و برایِ چيره شدن در نزاعها يار و همدستی نيابد، نسلِ پایداری نخواهد داشت و در ميدانِ زندهگي اثری از او و صفاتِ نامطلوباش باقی نخواهد ماند.
ماندهگارانِ اين عرصه نيز افرادی اند كه انگلصفتان را میشناسند و از وارد شدن در دادوستدِ ياري و همياري با ايشان میپرهيزند، اگر چنين نكنند ميزبانِ مناسبی میشوند برایِ جماعتِ انگلها و با هدر دادنِ تواناييها و امكاناتشان نسلِ خود را به نابودي میكشانند.
به سخنِ ديگر در ميدانِ رقابتِ پريماتها فقط افرادی میتوانسته اند صفات و ويژهگيهایشان را به نسلهایِ بعدي برسانند و پس از گذشتِ زمانِ لازم به صورتِ الگویِ اصليىِ گونهيی كه به آن تعلق دارند در آيند كه، علاوه بر آمادهگي برایِ ياري و همياري، بتوانند حسابِ دادوستدهایِ اجتماعي را نيز در ذهن نگاه دارند.
فقط پريماتهايی از عهدهیِ اين كار بر میآيند كه:
- بتوانند فردفردِ جانورانِ پيرامونشان را بشناسند؛
- بتوانند نوع و طبيعتِ تکتکِ كارهايی را كه پيرامونيان با ايشان و با هم میكنند تشخيص بدهند؛
- بتوانند تصوری ذهني از نقشِ افراد در كنشهایِ اجتماعي داشته باشند، يعنی بتوانند كنندهیِ كار و كسی كه كار رویِ او انجام شده __يعني آماجِ كنش يا «كُنشديده»__ را تشخيص بدهند.
فقط در صورتِ تحققِ اين سه شرط است كه نگاهداشتنِ حسابِ ياريها و همياريها ممكن میشود.
پريماتهایِ ديگر كه گفتيم به قولِ بیكِرتُن به دليلِ ماندن در جنگل از رسيدن به زبانِ آغازين بیبهره مانده اند، فقط به قدرِ برآوردنِ نيازِ زيستيىِشان از اين تواناييها برخوردار اند، اما انسانِ راستقامت برایِ مطمئن شدن از دوسويه بودنِ روابطِ ياري و همياري با ديگران علاوه بر توانهایِ مشترک با پريماتها زبانِ آغازين را هم __كه در واقع ابزاری بوده برایِ زيستن در بوتهزارهایِ كمدرخت__ به كار میگرفته است.
چنان كه پيشتر هم گفتيم برایِ دانستنِ شيوهیِ انجامِ اين كار چارهيی نيست جز توسل به حدسوگمان.
پريماتها برایِ آن كه يادشان بمانَد «كی با كی چه كرده» است هر بار كه عملی را میبينند __چه خدمت و چه ضدِ آن__ تصويرِ كننده را بهعنوانِ «كُننده» و تصويرِ آن كه هدف و آماجِ كُنش بوده است را بهعنوانِ «كُنشديده» در ذهن نگاه میدارند.
اما آن موْجودی كه مقدَر بود انسانِ گويا و انديشهورزِ آينده بشود، به کمکِ همان زبانِ آغازين، نامِ خدمتكرده و خدمتديده را با همين دو عنوان در خاطر نگاه میداشته است.
چون اين موْضوع برایِ انسانِ نخستين بسيار مهم بوده است، ناگزير میبايستی در زبانِ آغازينِ تازهاختراعشده قابلِ بيان بوده باشد.
ازجمله نيازهایِ متعددِ انسانِ نخستين میتوان لزومِ باخبر كردنِ ياران و همدستان از روابطِ موْجود ميانِ سايرين را ذكر كرد.
چون هركدام از جمعهايی كه با يکديگر همدستي داشتند میبايستی از روابطِ موْجود ميانِ سايرِ دستهها خبر داشته باشند تا غافلگير نشوند، بنابراين همهیِ افراد میبايستی میتوانسته اند به يارانِ خود خبر بدهند كه «كی با كی چه كرده» است.
مثلاً اگر كسی میخواسته خبرِ كتکكاريىِ آگ و باگ را به ياران بدهد بايد اول يک نشانهیِ آوايي با مفهومِ «زدن» را اختراع میكرده و آن را همراه با ايماواشاره به صورتِ اين شش ريسه به ياران میگفته:
- باگ آگ زدن
- باگ زدن آگ
- آگ باگ زدن
- زدن باگ آگ
- زدن آگ باگ
- آگ زدن باگ
اما حتا اگر يارانِ او معنایِ «زدن» را هم میفهميده اند فقط خبردار میشده اند كه اين دو نفر كتکكارى كرده اند اما نمیتوانسته اند بفهمند كی كتک زده و كی كتک خورده است.
ولي اگر قرار میگذاشته اند كه مثلاً نامِ كننده را پيش از نامِ كُنشديده بگويند سه ريسه برایِ رساندنِ دقيقِ خبر كافي میبوده است:
- آگ باگ زدن
- زدن آگ باگ
- آگ زدن باگ
چنان كه ديده میشود در اينجا پس يا پيش بودنِ نامْ نشاندهندهیِ كننده يا كُنشديده بودنِ صاحبِ آن است. در زبانهایِ امروزي استفاده از پس يا پيش بودنِ كلمه برایِ نشاندادنِ نقشی كه آن كلمه در جمله دارد نحو (syntax) خوانده میشود.
راهِ ديگر برایِ مشخصكردنِ كننده و كُنشديده، افزودنِ شناسهیِ مفعولى __مانندِ «را» در فارسي__ است که بر نامِ كُنشديده افزوده میشود:
- باگ را آگ زدن
- باگ را زدن آگ
- آگ باگ را زدن
- زدن باگ را آگ
- زدن آگ باگ را
- آگ زدن باگ را
روشِ افزودنِ شناسه به اسم را در زبانهایِ امروزي صرف (declension) مینامند.
انسانِ نخستين تا مدتها به همين اندازهیِ رفعِ ابهام از زبانِ آغازيناش راضي بود؛ اما همين كه تكاملِ مغزياش به حدِ لازم رسيد پس از شنيدنِ هر كدام از اين جملهها كنجكاو میشد و احساس میكرد اطلاعاتِ بيشتری میخواهد، ازهمينرو پرسش را اختراع كرد؛ مثلاً وقتی میشنيد «آگ باگ را زدن» ميپرسيد «كِیْ؟»، و در پاسخ نامِ يكی از مظاهرِ محسوس و آشنایِ گردشِ زمان را میشنيد: صبح / روز / شب
سخت است كه بگوييم انسانِ آن زمان فقط با اختراعِ پرسشِ «كِیْ؟» و نامگذاريیِ سه بخشِ شبانهروز، بر مفهومِ مجرد و نسبيىِ زمان هم وقوف يافته بوده؛ اما شايد بتوان گفت که با تكاملِ بعديیِ مغز و پِيدا شدنِ تجسمی از سه زمانِ گذشته و حال و آينده، انسانِ آن دوْران سرانجام توانسته است به شکلهایِ ديگرِ مربوط به زمان دست يابد، اين امر میتوانسته است موجبی بشود برایِ عميقترشدنِ روابطِ اجتماعي و در نتيجه گسترشِ انديشه و نيز تكاملِ بيشترِ مغز او.
با توجهْ به اندازهیِ مغز و ساختارِ جمجمهیِ انسانِ راستقامت نمیتوان زبانِ تكامليافتهتری را به او نسبت داد و ناگزير بايد پذيرفت كه زبانِ آغازينِ او در همين حدود باقي مانده بوده است.
دورانِ انديشهورزي
اما زبانی كه انسانِ انديشهورز (homo sapiens) را گويا كرد، حاصلِ تكاملیافتهترين مغزِ رویِ زمين است و از مقايسهیِ آن با مغزِ انسانِ راستقامت متوجهِ يک جهشِ بزرگ به جلو میشويم.
هماكنون متخصصانِ رشتههایِ گوناکون در كوشش اند كه چهگونهگيىِ گويا شدنِ انسان را دريابند، چون هنوز بحثهایِ ايشان در سطحِ تخصصي ادامه دارد، ناگزير فعلاً بايد از طرحِ آنها گذشت و به ذکرِ چند نشانهیِ قراردادي که انسانِ انديشهورز اختراع کرده اكتفا كرد.
نشانههایِ قراردادي برایِ انديشه ورزيدن
انسان برایِ گذر از دنيایِ جانوري و پا گذاشتن به جهانِ انساني بايستی به بارزترين تفاوتاش با جانوران __توانِ سخن گفتن__ دست میيافت. اين كه اين دستآورد چهگونه و در چه زمانی به دست آمده است بهدرستي دانسته نيست، اما از آنجا كه زبان __به شكلِ امروزياش__ مجموعهيی است از نشانههایِ آواييىِ قراردادي، میتوان پنداشت كه اين فرايند با آغازِ پِيدايشِ نشانههایِ قراردادي آغاز شده باشد.
وقتی كه دو يا چند انسان با هم قرار میگذارند كه از يک نشانهیِ مشخص يک مفهومِ معين را دريابند، آن نشانه برایِ ايشان میشود رسانندهیِ يک پيام. تفاوتِ اساسيىِ نشانههایِ طبيعي و نشانههایِ قراردادي در اين است كه معنایِ نشانههایِ طبيعي را همهیِ موجوداتِ زندهيی كه ويژهگيهایِ موْروثيىِ يکسان دارند و در شرايطِ طبيعيىِ همسان زندهگي میكنند درمیيابند، اما پِیبردن به مفهومِ نشانههایِ قراردادي ويژهیِ انسان است و نياز به آگاهي از يک قرارداد دارد.
يک نفر ايراني وقتی شصتِ دستِ راستاش را به كسي نشان میدهد كه قصدِ آزردناش را داشته باشد، حال آن كه يک نفر اروپايي همين كار را با نيتِ تأييد و تشويق میكُند؛ و روشن است كه بیخبري از اين قرارهایِ ويژه چه بدفهميهایی در پِی دارد.
نشانه ممكن است از جنسِ صدا باشد، يا نقش، يا تنديس، يا حالتِ صورت و اندام، يا جُزاينها.
به نظر میرسد كه قرارهایِ دستهجمعييی كه به پِيدايشِ زبان انجاميده است ضمنِ يک سلسله همكُنشيهایِ دستهجمعي شكل گرفته باشد. شايد انسانهایِ نخستين برایِ شكل بخشيدن به همكُنشييی كه برایِ زنده ماندنشان ضروري بوده به مجموعهيی از نشانههایِ طبيعي مانندِ جنباندنِ اندامها و حالتهایِ چهره و بانگهایِ گوناگون متوسل شده باشند. شمارِ بانگهايی كه در اندامهایِ گفتاريىِ انسان توليد میشود بسيار گسترده و گونهگون است. انسانهایِ ساكنِ هر نقطه از جهان، ضمنِ يک فرايندِ طولانيىِ تكاملي، بانگهایِ ويژهيی را نمادِ مقصودهايی قرار دادند و از آنها برایِ ارتباط با هم سود بردند. نياز به انديشيدن و همانديشي دامنهیِ اين نشانههایِ آوايي را گسترش داد تا سرانجام بهشكلگيريىِ نظامهایِ متعددِ آوايييی انجاميد كه امروز زبان میناميمشان. گوناگونيیِ زبانها در مناطقِ جغرافياييىِ دورازهم و موروثي نبودنِ توانِ فهمِ زبانها گواهِ درستيىِ اين نظر است.
اگرچه همهیِ انسانهایِ سالم با استعدادِ سخن گفتن به دنيا میآيند، اما هيچ انسانی نمیتواند بدونِ گذراندنِ يک دورهیِ آموزشي __که معمولاً در کودکي صورت میپذيرد__ هيچكدام از اين نظامهایِ آوايي را به كار بگيرد.
نياز به ماندهگاري
پيش از پِيدايشِ امكانِ ضبطِ صدا، نشانههایِ آوايي در زبانِ گفتار نماندني بود و امكانِ پيامرسانيىِشان محدود به يک لحظه، و بُردشان هم وابسته بود به بُردِ صدا. از همين رو انسانِ انديشهورزِ غارنشين همين كه احساس كرد نيازمندِ ابزاری است كه به كمکِ آن بتواند حتا در غيابِ خودش نيز پياماش را به انسانهایِ ديگر برسانَد، نقشآفريني را آغاز کرد و کوشيد از نقاشي بر ديوارهیِ غارها برایِ رساندنِ پياماش به کسانی که بعدها آن را میديدند استفاده کند.
اين سرآغازِ يک فرايندِ طولانيیِ استفاده از نشانههایِ گوناگون بود که سرانجام به پيدايشِ «خط» انجاميد.
زمينهیِ کاربُرد يا context
نشانههایِ تصويريىِ امروزي، و نيز واژهها، در جاهایِ مختلف و مناسبتهایِ كاربرديىِ گوناگون مفهومهایِ متفاوتی پيدا میكنند.
نشانهیِ
یک دستِ چپ را نشان میدهد كه در حالِ نوشتن است، و اگر بر سردرِ يک مؤسسهیِ آموزشي نقش شود میتواند معنایِ سوادآموزي را برساند و در حاشيهیِ يک كتابِ درسى به نشانهیِ تمرينِ نوشتني و مشقِ شب باشد، و رویِ يک ابزارِمخصوصِ چپدستان نشانهیِ چپدستي.
اين نشانه
هم يک كبوترِ در حالِ پرواز است كه بسته به مناسبت و محلِ كاربردش میتوان آن را به معنایِ پيامرساني يا صلح و رهايي يا شهادت وجُزاينها گرفت.
نيازِ تازه و ابزارِ نو
در دورانی كه زندهگيیِ انسان با شكار و گردآوريیِ خوراک میگذشت، نگارههايی از اين دست نيازِ پيامرسانيىِ او را برمیآورْد، اما با ورود به مرحلهیِ كشاورزي و پِيدايشِ خانهگاههایِ بزرگتر، پديدهيی به نامِ توليدِ كشاورزي و دامپروري شكل گرفت و مناسباتِ تازه و بیسابقهيی را ميانِ انسانها برقرار كرد.
در منطقهيی كه به هلالِ پُربار يا هلالِ سبز مشهور است و دشتی است گسترده از كنارههایِ خاوريىِ مديترانه تا مياندوُرود (يا بينالنهرين)، انسان، که تازه كشاورز شده بود، بنا به ضرورتِ شيوهیِ جديدِ زندهگي از دامنهیِ كوهها و درونِ غارها به پهنهیِ دشت آمد و در خانهگاههایِ كوچک و پراكنده درونِ كلبههایِ گلينِ دايرهشكل ساكن شد.
در اين دوران، يعنی حدود هزارهیِ هشتم پيشازميلاد، مالكيتِ زمين و ابزارِ كشاورزي همهگاني بود. خانوارهایِ ساكنِ خانهگاههایِ كوچک زمين را باهم میكاشتند و محصولشان را در سيلوهایِ چارگوش ذخيره میكردند.
در اواخرِ هزارهیِ چهارم پيشازميلاد در سرزمينِ سومِر، واقع در مياندوُرود، بهتدريج خانهگاههایِ كوچک به هم پِيوستند و شهرنشيني شكل گرفت؛ اما هنوز دولت شکل نگرفته بود، از همين رو مديريتِ گردآوري و مصرفِ محصولاتِ كشاورزي و دامداري با متصديانِ معبد بود كه اِن (En) نام داشتند و هر سال گردآوردههایِ خود را __که میتواند گونهيی ماليات بر توليد شمرده شود__ ضمنِ مراسمی به معبد تحويل میدادند. اگر كسی بخشی از حاصلِ كارِ دستهجمعي را پنهان میكرد، با نظارتِ دقيق همان مقاماتِ معبد سخت كِيفر میديد.
روحانيان سومري محصولاتِ كار مشترک را برایِ توزيعِ بعدي به معبد میبرند
نظارتِ روحانيیِ سومري بر تنبيهِ متخلفان
هم در دورانِ پراكندهگي در خانهگاههایِ كوچک، و هم پس از آغازِ شهرنشيني، لازم بود كه حسابِ محصولاتی كه به گونههایِ مختلف جمعآوري و مصرف میشد نگاه داشته شود؛ اما نمیشد برایِ انجامِ اين كار فقط به حافظهیِ افراد تکيه کرد. ساكنانِ هلالِ پُربار دريافتند كه بايد برایِ كمک به حافظهشان ابزارِ ويژهيی اختراع كنند. پس به اين فكر افتادند كه خوب است برایِ هركدام از محصولاتی كه بايد حسابشان را نگاه داشت پِيكرههایِ گلينی بسازند و با ورودِ مقدارِ معينی از هر محصول به انبار پِيكرهيی از آن را در ظرفی كه نمادِ انبار بود بياندازند:
محفظهيی که نمادِ انبار است همراه با پنج گویِ مربوط به نمادِ محتوياتِ آن
يا آن را بر رشتهيی، كه آن هم نمادِ انبار بود، بياويزند و با خروجِ همان مقدار محصول از انبار پِيكرهیِ مربوط به آن را در جایِ ديگری بگذارند. به اين ترتيب موجوديىِ انبار از رویِ تعدادِ پِيكرههايی كه در ظرف يا بر رشته باقي میماند معلوم میشد؛ مقدارِ مصرف را هم شمارِ پِيكرههایِ كنارگذاشتهشده نشان میداد.
نقشهایِ رویِ نمادِ انبار شرحی است دربارهیِ محتوياتِ آن که حسابداران و انبارداران با مُهر رویِ آن «نوشته» اند.
اين هم گونهيی ديگر از نمادِ انبار است:

بر دو سویِ اين نمادِ انبار رشتهيی بوده که نمادهایِ مربوط به محصولات را از آن میآويخته اند.
استفاده از اين حجمها و نقشهایِ نمادين سرانجام به پِيدايشِ نگارش و خط انجاميد که در بخشِ بعدي به آن خواهيم پرداخت.
اما در عمل ساختنِ مجسمه برایِ تکتکِ محصولات نياز به صرفِ زمان و تخصصِ ويژه داشت، از همين رو برایِ هر محصول يک حجمِ هندسى در نظر گرفته شد: كُره، مخروط، هِرم، استوانه وجُزاينها.
اين پِيكرهها، كه امروز نشانه يا token مینامندشان، دو گونه اند: ساده و مركب. نشانههایِ ساده حجمهایِ هندسيىِ سادهيی اند كه هم در دوْران آغازينِ كشاورزي به كار میرفته اند هم در زمانِ شهرنشيني.
پِيدايشِ نوشتار[۱۳]
درآمد
بیگمان یکی از عمدهترين دستآوردهایِ انسان دستيابي بر فنِ نگارش بوده است، اما کم اند کسانی که میدانند راهِ رسيدن به اين توانايي تا چه مايه پُرپيچوخم بوده است. در دبستان آموزگاران چيزی دربارهیِ چهگونهگيیِ رسيدن به خطّ نمیگويند و چنين وانمود میکنند که انگار خطّ هميشه وجود داشته است.
اين گونه است که آموزگاران اين فرصت را از دست میدهند که با گفتنِ تاريخچهیِ جالبِ پِيدايشِ خطّ بر انگيزهیِ شاگردان برایِ ياد گرفتنِ اين فنِ کهنِ ارتباط ميانِ انسانها بيافزايند.
نه تنها کودکان، که بسياری از بزرگسالان هم وجودِ خطّ را یک امرِ پيشِپاافتاده میشمرند؛ اما اگر شما میخواهيد چهگونهگيیِ پِيدايش خطّ را بدانيد، با نويسنده همراه شويد تا با گذراندنتان از مسيرِ هزارههایِ پُر از تلاشِ و آزمونوخطا داستانِ پِيدايشِ اين تواناييیِ مهم و انسانساز را گامبهگام برایتان بازگويد.
اختراعِ خطّ
اختراعِ خطّ در نقاطِ مختلفِ جهان، و با برداشتنِ گامهايی کمابيش همسان صورت پذيرفته است. در آغاز، انسانها برایِ رساندنِ پيام به آيندهگانی که حضور نداشتند از نقاشي کردنِ نشانههايی که از پيش با هم قرارش را میگذاشته اند استفاده میکردند؛ پس از آن با بهره گرفتن از چيستاننگاره يا rebus به هجانگاريیِ تصويري[۱۴] روی آوردند که خود مقدمهيی بود بر الفبایِ هجانگار که سرانجام به الفبایِ آوانگار رسيد.
پيش از آغازِ خطّ
انسان در ۳۰ یا۴۰هزار سال پيش، نقشآفريني بر رویِ سنگها و ديوارهیِ غارها را آغاز کرد. استخوانها و سنگپارههايی که رویشان نشانهگذاري شده نیز تقريباً مربوط به همين دوران اند. افسوس که از معنایِ تصويرِ این جانوران و نشانههایِ مکررِ رویِ آنها نمیتوانيم چيزی بفهميم. فقط میتوانيم حدس بزنيم و بگوييم اين نقشها مربوط به آيينهایِ جادويي برایِ موفقيت در شکار بوده و کندهکاريیِ رویِ آنها هم برایِ یادداشتِ تعدادِ شکار يا گذرِ ايام بوده است.
خاستگاههایِ چندگانه
خاستگاهِ خطّ نه يک نقطه از جهان، که چندين جا در سراسرِ دنيا بوده است. به نظر میرسد که سومريان و مصريان نخستين مردمانی بودند که در حدودِ ۳۲۰۰ تا ۳۵۰۰ سال پيشازميلاد نوشتن را آغاز کردند. اما روشن نيست که کداميک زودتر شروع کردند؛ فقط میتوان گفت که خطِّ مصري از سومري اثر پذيرفته و نه برعکس.
هردویِ اين مردمان هزاران سال بود که کشاورزي میکردند، از همين رو نیاز داشتند حسابِ محصولاتِ کشاورزي را نگاه دارند. سرانِ قوم و کاهنان که برایِ ساختنِ کاخها و پرستشگاهها و نگهداريیِ سپاه و خادمان به منابعِ مالي نياز داشتند و میبايستی از کشاورزان ماليات میگرفتند، ناچار بايد حسابِ مالياتِ وصول شده را هم نگاه میداشتند.
افزون بر اين بازرگانان هم نياز داشتند صورتِ کالاهایِ خود را يادداشت کنند و کاهنان هم میبايستی حسابِ آنچه را که برایِ معبد میگرفتند نگاه دارند.
بسياری از نوآوريهایِ عصرِ نوسنگي، مانندِ شهرسازي و کاربُردِ مفرغ و اختراعِ چرخ و گردونهیِ سفالگري و کارگاهِ بافندهگي بهدنبالِ اختراعِ خطّ ابداع شد. در اين دوران با گسترشِ کشاورزي و دامپروري و بازرگاني، نياز به ثبتِ نامِ اشخاص و کالاها و دادوستدها در اسنادِ حسابداري بيش از پيش احساس شد. کمی به پشتِسر نگاه کنيم.
کُنديیِ پيشرفت
دههزار سال پيش در آنجا که امروز سوريه است مردمی که میخواستند حسابِ محصولاتِ کشاورزي را نگاه دارند، برایِ هرکدام از اين محصولات تنديسه يا پِيکرهیِ کوچکی میساختند، مثلاً پِيکرهیِ مربوط به گوسفند به شکلِ سکهيی بود که رویِ آن دو خطِ متقاطع داشت؛ پِيكرهیِ مخروطي شکل نشانِ يک پِيمانه غله بود؛ پِيكرهیِ تخممرغي شکل نشانِ يک کوزه روغن بود؛ و پِيكرههایِ ديگر به همين ترتيب. برایِ مشخص شدنِ ميش و قوچ و بره هم هرکدام را با نشانهیِ ويژهيی مشخص میکردند. برایِ نشان دادنِ بيست گوسفند از همان تعداد پِيكره استفاده میشد. اين روش چند هزاره ادامه داشت. متصديانِ امر برایِ پرهيز از پراکنده شدنِ پِيكرهها تعدادِ معينی از آنها را در ظرفی گِلين میگذاشتند و درش را میبستند. مدتی که گذشت نشانهیِ ويژهیِ هر محصول را رویِ ظرفاش نگاشتند .
پِيكرههایِ گلين برایِ نمايشِ دامها و محصولاتِ کشاورزي
چند سده بعد رسمِ پِيكرهسازي از ميان رفت و مردم شروع کردند به استفاده از لوحهایِ گِلينی که رویِ آنها نقشِ مربوط به محصولاتِ گوناگون نگاشته میشد؛ چون استفاده از اين لوحهها کار را آسان میکرد، چيزی نگذشت که همهیِ پِيكرههایِ سهبُعدي جایِ خود را به لوحههایِ دوبُعدي دادند، در نتيجه کارِ انبارداري آسانتر شد.
باوجودِ اين، هنوز هم وقتی میخواستند مثلاً بنويسند «۴۳ کوزهیِ روغن» میبايستی تصويرِ ۴۳ کوزه را میکشيدند که کارِ سختی بود؛ ازهمينرو به فکر افتادند که تصويرِ محصول را در کنارِ نشانهيی برایِ تعدادِ آن نقش کنند. اين بود که حسابداران برایِ نشان دادنِ هر واحدِ از ۱ تا ۹ يک بار قلمِ نوکپهنی را رویِ لوحِ گِلي فرو میبردند تا مثلاً برایِ عددِ ۴ به اين صورت |||| و عددِ ۹ به اين شکل ||||||||| رویِ گِل نقش ببندد؛ اما برایِ رقمهایِ ۱۰ و ۲۰ و ۳۰ و جُزآنها سرِ ديگرِ قلم را، که گِرد بود، در گِل فرو میکردند تا سوراخِ گِردی رویِ آن نقش شود، اينطور: l
به اين ترتيب، اگر میخواستند بنويسند «۴۳ کوزهیِ روغن»، عددِ ۴۳ را به صورتِ llll||| را کنارِ تصويرِ کوزهیِ روغن مینگاشتند.
اين روش علاوه بر اين که سادهتر بود اين حُسن را داشت که نشانههایِ مربوط به حساب و شمارش را از نگارشِ نشانههایِ مربوط به واژههایِ ديگر مشخص کرد و راه را برایِ شکلگيريیِ خطّ گشود.
نگاشتنِ نامِ فراوردههایِ کشاورزي با کشيدن نگارهیِ آن فراورده انجام میيافت، اما نوشتنِ نامِ آدمها کارِ آسانی نبود. مدتی که گذشت، کسانی به اين فکر افتادند که خوب است برایِ نوشتنِ نامِ اشخاص، اسمهایِ تکهجاييیِ موجود در زبان را کنارِ هم بنويسند و از ترکيبِ چند تکهجا اسمها و واژههایِ چندهجايي را بسازند. به اين ترتيب بود که در حدودِ سالِ سههزارِ پيشازميلاد نوشتنِ کلمات و اسمهایِ چندهجايي باب شد. از جمله برایِ نوشتنِ اسمِ لوکا تصویرِ یک «سر» را، که به زبانِ سومري میشود لو، در کنارِ نقشِ «دهان» __ به سومري کا __ میآوردند و مجموعه را لوکا میخواندند.
با اين نوآوريیِ تازه کمکم نوشتنِ نامِ شخصيتهایِ تاريخي و حتا مفهومهایِ انتزاعي رواج يافت و ثبتِ وقايعِ تاريخي و متنهایِ حقوقي و آثارِ ادبي و متنهایِ آموزشي وجُزاينها عملي گرديد.
خطِّ سومري ترکيبی بود از تصويرهایِ نمادين و نقشهایِ نمايانندهیِ آواهایِ زبان.
خطِّ ميخي
خطِّ ميخي از اين رو چنين ناميده شده است که نشانههایِ آن __که رویِ لوحهایِ گلين مینوشتندشان__ يادآورِ شکلِ ميخ است. در آغاز، لوحنويسان برایِ نمايشِ محصولات شکلِ آنها را با نوکِ تيزِ یک قلم رویِ گِل میکشيدند؛ و چون اين کار باعثِ شکستن و ريختنِ لوح میشد، به جایِ کشيدنِ نوکِ تيزِ قلم رویِ گِل، برایِ نشان دادنِ شکلها از قلمهایِ نوکپهنی استفاده کردند که فروبردنشان بر سطحِ لوح اثری مانندِ ميخ پديد میآورد.
به اين ترتيب، تصويرهایِ منحنيدار جایِ خود را به شکلهايی دادند که از خطّهایِ کوتاهِ ميخيشکل ترکيب يافته بودند و کمتر از گذشته به آنچه قرار بود نمايش دهند شبيه بودند. سدهها گذشت و تصويرنگاريیِ مياندوُرود (بينالنهرين) چنان ساده شد که سرانجام پِيکرههایِ پيشين قابلِ تشخيص نبودند چون شده بودند نمادهایِ انتزاعي و در نتيجه ديگر معنایِشان هيچ ربطی به آنچه در روز نخست برایِ آن در نظر گرفته شده بود نداشت.

طرزِ نگارشِ چهار مفهومِ «ستاره / آسمان» و «رفتن» و «کانال» و «گوسفند» (از چپ به راست) بهترتيب، در سالهایِ ۳۱۰۰ و ۲۴۰۰ و ۷۰۰ پ.م.
چنان که گفتيم، خطّ که در آغاز برایِ کاربردِ اداري و مديريتي به وجود آمده بود، با افزوده شدنِ ويژهگيهایِ آوايي توانِ اين را يافت که با آن بتوان چيزهايی را نوشت که با خطِّ تصويري امکانِ نوشتنشان نبود، مانندِ نامِ اشخاص و پديدههایِ طبيعي و کُنشهایِ انساني و مفهومهایِ انتزاعي وجُزاينها. از همين رو اين خطّ را میتوان هم تصويرنگار شمرد و هم آوانگار و هم عددنگار.
خطِّ ميخي در بخشِ بزرگی از خاورِ ميانه گسترش يافت و مردمانِ سومر و آکاد و بابل و آشور آن را به کار گرفتند. زبانِ بيشترِ اين مردم سامي بود، اما خطِّ ميخي برایِ زبانهایِ هندواروپايي مانندِ زبانِ هيتيتها هم کارآمد بود. مصريها هم برایِ مراوده با حاکمانِ کنارههایِ شرقيیِ دريایِ مديترانه از آن استفاده میکردند. کاربردِ اين خطّ هزاران سال ادامه داشت تا آنکه خطِّ الفبايي که ياد گرفتناش بسيار آسانتر بود جایِ آن را گرفت. چند سده کاربردِ بعديیِ خطِّ ميخي هم از آن رو بود که برایِ برخی کاربُردها مناسبتر مینمود.
خطِّ هيروگليف
آغازِ کاربُردِ خطِّ هیروگلیف همزمان با پيدايشِ خطِّ ميخي بود. سیرِ تکاملِ خطِّ هيروگليف، نه همانندِ شکلگيريیِ خطِّ ميخي، که بر مبنایِ پِيکرنگاري شکل گرفت. گمان میرود که اين امر به آن دليل بوده باشد که مصريان برایِ نوشتن نه از گِل، که از پاپيروس و چوب و سنگِ ديوارِ معابد استفاده میکردند. اگرچه شکلگيري و تکاملِ خطِّ هيروگليف تا حدودی از سومريان اثر پذيرفت ولی از مسيرِ ويژهیِ خودش پيش رفت. نمادهایِ خطِّ هيروگليف که از محيطِ مصر برآمده بود، از نیمرخ نشان داده میشد. برخلافِ خطِّ سومري که تا مدتها فقط در حسابداري به کار رفت، مصريان خيلی زود متننويسي را آغاز کردند، از همين رو میتوان ايشان را در اين کار بر سومريان مقدم شمرد.
مصريان هم مانندِ سومريان برایِ نشان دادنِ اشياء از تصويرنگاره و برایِ نمايشِ آواها از نشانههایِ ديگر سود میبردند؛ اگرچه زبانِ مصري کاملاً سامي نيست، اما آنها نيز در نوشتن بيشتر از صامِتها استفاده میکردند. آوانگارهها __که همان مصوِتها باشند__ برحسبِ تعدادِ صامِتهایی که به آنها اختصاص داشت، به چهار و سه و دو و يکحرفي تقسيم میشدند. خطِّ مصري را، به اعتبارِ تعدادِ زيادِ مصوِتهایاش، میتوان يک خطِّ فونتيکي شمرد. مدتی که گذشت، آوانگارههایِ تکحرفي را «نشانههایِ الفبايي» ناميدند. از همان آغاز، مصريان نويسههایِ الفبايي داشتند و میتوانستند آنها را با ديگر نشانهها به کار برند؛ اما اين کار را نمیکردند زيرا پُرشمار بودنِ نويسههایِ تصويري را ترجيح میدادند. خطِّ هيروگليف به خاطرِ استفادهیِ همزمان از آوانگارهها و پِيکرنگارهها و اسمهایِ اشاره (determinatives) خطّی مختلط شمرده میشود.
هيروگليف يک واژهیِ يوناني است به معنایِ خطِّمقدس؛ مقدس از آن رو که در آن دوران نوشتار چنان شکوهی داشته که خدايي مینموده است. برخی از ما که حتا امروز تصور میکنيم هنگامِ خواندن صدایِ فکرمان را میشنويم، میتوانيم بفهميم که در آن زمانها خواندن چه پديدهی شگفتيآوری بوده است. نوشتههایِ هيروگليفي در نظرِ مصريانِ باستان مقدس جلوه میکرده است؛ زيرا، به گمانِ آنها، نويسههایِ آن بازتابدهندهیِ روحِ موجوداتی بوده است که تصوير میشده اند. کاتبانِ مصري اجازه داشته اند برایِ نوشتنِ هر چيز نويسههایِ گوناگونی را به کار بگيرند. از همينرو هرکدام از موجوداتِ مربوط به هر نويسه، مفهومی اساطيري داشته، کاتبان میتوانسته اند با انتخابِ نويسههایِ مختلف بارِ معناييیِ نوشته را متناسب با موضوع تغيير دهند؛ اين کاری بود که از خطِّ الفبايي برنمیآمد.
در نوشتارِ مصري بنا بر اين بوده که هر واژه دربرگيرندهیِ سه ويژهگي باشد: نخست آوایی که طنين و آهنگِ واژه را میساخت؛ دوم تصويری (که چه بسا از قلم میافتاد) و میبايستی ظاهرِ موضوع را مجسم میکرد؛ سوم مکانی که کارش توصيفِ جایِ پيش آمدنِ موضوع بود. اين قيدِ مکاني کارش اين بود که، با روشن ساختنِ زمينهیِ موضوع، به فهمِ مطلب کمک کند.
خطِّ هيروگليف درعينِ حال هم فونتيکي بود و هم تصويري و هم نمادين؛ و کاتبانِ مصري ميانِ زندهگيیِ فرعون __و حتا مردمِ عادي__ با متنِ نوشته چنان پِيوندی برقرار میکردند که گويی تصوير و مفهوم با همپوشانيیِ خود هريک ديگری را کامل میکرد. اين خط از سالِ ۳۳۰۰ پ.م. نزديک به ۴۰۰۰ سال، به کار میرفته است.
پِيدايشِ الفبا
در خاورِ ميانهیِ دورانِ باستان برایِ دستيابي بر خطّی سادهتر از هيروگليف و ميخي تلاشِ بسيار صورت گرفت. در سدهیِ چهاردهمِ پيشازميلاد در شهرِ ئوگاريت واقع در سواحلِ شماليیِ سوريهیِ امروز یک الفبایِ ميخي به وجود آمد که تا ۱۱۸۰ پ.م. یعنی زمانِ نابوديیِ شهر از آن استفاده میشد.
خطِّ ميخيیِ ديگری که در منطقه ابداع شد خطّی بود که در ۵۰۰ پ.م. در ایران به وجود آمد.
الفبای فِنيقي[۱۵]
الفبای فِنيقي سادهترين الفبايی بود که پس از دو خطِّ ميخي و هيروگليف پديد آمد و برایِ نوشتنِ زبانِ فنيقيها،که از گروهِ زبانهایِ سامي است، به کار رفت. فنيقيها صدایِ آغازينِ ۲۲واژه از زبانِ خود را نمايندهیِ يک صامِت از زبان گرفتند و برایِ نمايشِ هرکدام از اين صامِتها، از تصويرِ سادهشدهیِ همان ۲۲پديدهيی که برگزيده بودند به عنوانِ حروفِ الفبا استفاده کردند.
دو جدولِ زير، از راست به چپ، اين طرزِ نمايشِ صامِتها را همراه با واژههایِ مربوط به هرکدام نشان میدهند:
حروفِ فنيقي |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
حرفِ اولِ اسم |
الف |
بِت |
جيمل |
دالت |
هِ |
واو |
زَين |
حِت |
تِث |
يُد |
کاف |
معنایِ اسم |
گاو |
خانه |
شتر |
در |
پنجره |
قلاب |
سلاح |
ديوار |
خوب |
دست |
کَفِدست |
حروفِ فارسي |
ا |
ب |
ج |
د |
ه |
و |
ز |
ح |
ط |
ی |
ک |
حروفِ فنيقي |
 |
 |
 |
 |
 |
.jpg) |
 |
 |
.jpg) |
 |
 |
حرفِ اولِ اسم |
لامد |
ميم |
نون |
سامِخ |
عَين |
ف(فم) |
صادِ |
قاف |
(رأس) |
ثين |
ذا |
معنایِ اسم |
خوب |
آب |
مار |
ماهي |
چشم |
دهان |
پاپيروس |
سوراخِ سوزن |
سر |
دندان |
نشانه |
حروفِ فارسي |
ل |
م |
ن |
س |
ع |
ف |
ص |
ق |
ر |
ث |
ذ |
به اين ترتيب بود که یک خطِّ صامِتنگارِ ۲۲حرفي شکل گرفت. يادگرفتنِ اين خطّ، برخلافِ دو خطِّ هيروگليف و ميخي، بسيار ساده بود و نيازی به گذراندنِ دورههایِ سختِ آموزشي نداشت. نويسههایِ اين خطِّ تازه را «حرف» و مجموعهیِ حرفهایِ آن را «الفبا» ناميده اند، که نامی است پديد آمده از ترکيبِ نامِ دو حرف اولِ اين مجموعه. اين الفبا را acrophonic مینامند که يعنی «بهدستآمده از آواهایِ آغازين».
کارکنانِ ساختمانيیِ کاخها و معبدها و مزدورانی که در استخدامِ فرعون بودند، و نيز بازرگانان، از جمله کاربرانِ اين خطّ بودند. سنگنبشتههایِ درهیِ وادیالهول، که نخستين نمونههایِ پيش از خطِّ فنيقي اند، بينِ ۱۸۰۰ و ۱۹۰۰ پيشازميلاد، بر رویِ يک صخرهیِ مُشرف به يک جادهیِ نظامي، که اَبيدُس را به تِب (Thebes) در درهیِ شاهان میپيوندد، نوشته شده است.
اين خطّ، که خطِّ سيناييیِ آغازین (Proto-Sinaitic) ناميده میشود، تعدادی از لوحهایِ آن در معدنهایِ مس و فيروزهیِ شبهجزيرهیِ سينا يافت شده است که بيشتر برایِنوشتنِ لوحهایِ کوتاه به دستِ مردمِ عادي به کار میرفته است. کاربُردِ اين خطّ، که با نامِ کنعانيیِ آغازین (Proto-Canaanite) هم شناخته میشود، کمکم گسترش يافت تا سرانجام فنيقيها آن را به کار گرفتند.
در واقع الفبایِ امروزي برآمده از خطِ سيناييیِ آغازین است. با گذشتِ سدهها نويسههایِ اين خطّ تغييراتی کرده اند و برخی هم به آن افزوده شده اند. تقريباً میتوان گفت که هرکدام از نويسهها سرگذشتِ خود را دارد.

رديفِ اولِ تصويرِ بالا نگارههایِ هيروگليف را نشان میدهد با تلفظِ حرفِ آغازينشان در زبانِ مصري.
رديف دوم نويسههایِ خطِ سيناييیِ آغازین است از وادیالهول (سدهیِ ۱۹پ.م). شباهتِ برخی از نويسهها با حروفِ لاتين شايانِ توجه است (از راست به چپ بخوانيد).
تصوير بالا چند نويسه از الفبایِ سيناييیِ آغازین را نشان میدهد. ارزشِ آوایيیِ هر حرف برابر است با نخستين آوایِ هر اسم در زبانِ سينايي.
خطّهایِ ميخي و هيروگليف صدها نشانه داشتند و آموختن و کاربُردشان بسيار مشکل بود و فقط شمارِ بسیار کمی از متخصصان و دبيران قادر به استفاده از آنها بودند. خطِّ الفبايي، برعکس، به خاطرِ کميیِ تعدادِ حروف و آسانيیِ آموختناش برایِ همهگان، بسیار ساده است. خطِّ سينايي، و پس از آن فنيقي، برخلافِ خطِّ ميخي که میبايستی رویِ لوحههایِ گِلين حک میشد، قابلِ نوشتن با مرکب رویِ پاپيروس و سفال و چوب بود. از همين رو، خطِّ الفبايي به دردِ کارِ فنيقيان، اعم از بازرگان و نظامي میخورد، زيرا که يادگرفتن و کاربُردش آسان بود.
گسترشِ الفبایِ فنيقي
یونانيان از جملهیِ نخستين کسانی بودند که الفبایِ فنيقي به دستشان رسيد. درواقع يونانيان و فنيقيها وسایرِ مردمان سواحلِ مديترانه هم از نظرِ جغرافيايي نزديکِ هم بودند و هم با يکديگر مراوداتِ بازرگانيیِ فعال داشتند. يونانيان با شوق الفبایِ فنيقي را پذيرفتند و آن را Phoinikeia Grammata نامیدند، که یعنی نويسههایِ فنيقي. کاربردِ الفبایِ فنيقي از سدههایِ دوازده و يازدهِ پ.م. آغاز شده بود اما ظاهراً در سدهیِ هشتم پ.م. به يونانيان رسيد.
زبانِ فنيقي سامي بود و الفبایِ آن فقط حروفِ صامِت را داشت. در زبانهایِ سامي برایِ نوشتنِ متن وجودِ صامِتها کافي است؛ زيرا زمينهیِ معناييیِ متن ابهاماتِ ناشي از نبودنِ مصوِتها را برطرف میکند؛ از آن گذشته هرجا لازم باشد نويسنده میتواند از نشانههایِ کوچکی برایِ نشان دادنِ مصوِتها استفاده کند. برعکس، در زبانِ يونانيیِ باستان، مانندِ همهیِ زبانهایِ هندواروپاييیِ ديگر، نوشتن بدونِ استفاده از مصوِتها اسبابِ سردرگميهایِ بسيار میشود. ازجمله در انگليسي، ننوشتنِ مصوِتها بسيار از دقتِ نوشته میکاهد. از جمله در نبودِ مصوِتها دو صامِتِ "rd" را میتوان به جایِ واژههایِ road و reed و read و raid وجُزاينها نوشت. يونانيان که چنين ديدند با پذيرفتنِ بسياری از صامِتهایِ لازمِ فنيقيِ، و نيز برخی ديگر از حروفِ آن خطّ __که آنها را به جایِ مصوِت به کار گرفتند__ نيازشان را برآورده کردند.
چنين بود که يونانيان شدند پيشگامِ کاربُردِ مصوِت در الفبا.
در ايتاليا نخستين نمونههایِ نوشته به سدهیِ هشتمِ پ.م. برمیگردد، اما در حواليیِ سالِ ۷۰۰ پ.م. بود که نوشتههایِ اِتروريايي (Etruscan) شمارشان زياد شد. اِترورياييها نيز بسياری از نويسههایِ الفبایِ يوناني را برابرِ نيازهایِ زبانِ خودشان تغيير دادند؛ پس از ايشان نوبت به لاتينيها رسيد که تغييراتی در اين خطّ بدهند. پس از آن خطِّ لاتيني در تمامِ کشورهایِ زيرِ فرمانِ امپراتوريیِ رُم گسترده شد، اما ايالتهایِ شرقي به استفاده از الفبایِ يوناني ادامه دادند. الفبایِ لاتيني در آغاز فقط حروفِ بزرگ را داشت، اما با گسترشِ کاربُرد، پِيوستهنويسي هم رواج يافت و سرانجام در سدههایِ ميانه نوشتنِ حروفِ کوچک هم رواج يافت.
الفبایِ لاتيني در سراسرِ اروپا گسترده شد و پس از کشفِ سرزمينهایِ تازه به امريکا و اقيانوسيه هم رسيد. بسياری از کشورهایِ ديگر مانندِ ويتنام و فيلیپين و اندونزي هم اين الفبا را پذيرفتند. در سالِ ۱۹۲۸ ترکيه خطِّ لاتيني را جانشينِ خطِّ عربي کرد. پس از فروريختنِ ديوارِ برلين کشورهایِ ديگری که زبانشان با ترکي همخانواده است خطِّ سيريلي را با لاتيني عوض کردند.
در گذشته الفبایِ يوناني در سراسرِ دنيایِ هلني گسترش داشت، اما امروز فقط در يونان به کار میرود. امروز به خاطرِ اهميتِ ادب و فلسفهیِ باستانيیِ يونان، زبانِ يونانِ باستان و الفبایِ آن در بسياری از کشورهایِ جهان تدريس میشود. در سدهیِ نهمِ ميلادي اسقفی به نامِ سيریل __که در روسي کيريل تلفظ میشود__ تغييراتی در الفبایِ يوناني داد و الفبايی ساخت برایِ زبانهایِ اسلاوي. اين الفبا را روسها و ديگر مردمانِ پِیروِ مذهبِ اُرتُدُکس الفبایِ کيريلي مینامند. برخی از کشورهایِ اروپایِ شرقي اين الفبا را پذيرفتند.
خطّهایِ آرامي و سورياني و عبري و عربي همه از الفبایِ فنيقي برآمده اند و صامِتنويس اند.
خطِّ بيشترِ کشورهایِ اسلامي از عربي گرفته شده است.
خطّهایِ ديگر
سابقهیِ کاربُردِ خطِّ چيني به زمانِ سلسلهیِ شانگ (۱۵۰۰-۱۰۲۸ پ.م.) میرسد. خطِّ چيني از نشانههایی تشکيل شده است که هم ارزشِ معنايي دارند و هم هجايي. مسيرِ تکامليیِ آن همانندِ خطّهایِ ميخي و هيروگليف بود اما هرگز به مرحلهیِ الفبايي نرسيد. در اين خطِّ انديشهنگار معمولاً نشانههایِ معنايي و آوايي به هم میآميزند. یعنی انديشهنگارها فقط برای رساندنِ معنا نیستند، چون در تلفظ هم نقش دارند. خطِّ چيني در آغاز نقشِ مذهبي داشت و بعد در متنهایِ ادبي و امورِ اداري به کار رفت. برایِ فهميدنِ اين خطّ دستِکم بايد ۲۴۰۰ نویسه را ياد گرفت، اما تعدادِ واقعيیِ آنها بسيار بيش از اين است. در سالِ ۱۷۱۶ فهرستی از ۴۷۰۴۳ انديشهنگار تنظيم شد.
خطّ در مکزيک در حدودِ ۷۰۰ پ.م. به وجود آمد. به نظر میرسد که ماياها اين خطّ را از خطِّ قديمیتری، که از آنِ مردمی ديگر بوده، برآورده بوده اند. خطِّ مايايي هجايي بود و اختصاص داشت به ثبتِ پيشآمدهایِ مهمِ مربوط به خانوادههایِ اشرافي. از حدودِ سالِ ۲۵۰ ميلادي خطِّ مايايي به کار میرفته و پس از آن نیز تا سدهیِ هفدهمِ ميلادي کاربُردش ادامه داشته است. هم اکنون اين خطّ در حالِ رمزگشايي است.
[۱]
Ferdinand deS
aussure
[۳] iconic, indexical, symbolic
[۴] episodic memory
[۶] Merlin Donald, Origins of the Modern Mind: Three Stages in the Evolution of Culture and Cognition. Harvard University Press
[۷] mimesis
[۸] W. Calvin & D. Bickerton: Lingua ex Machina, MIT Press
[۹] savanah
[۱۰] يا هر نشانهيِ آواييیِ ديگری
[۱۱] بديهي است كه شباهتِ اين واژهها با واژههایِ زبانِ فارسي فقط برایِ روشن شدنِ موضوع به كار میآيد و قطعاً انسانِ راستقامت از تركيبهایِ ديگرِ آوايي استفاده میكرده است.
[۱۲] reciprocalaltruism
[۱۳] اصلِ متن را با نامِ The History of Writing میتوان در http://www.funsci.com/fun3_en/writing/writing.htm خواند.
[۱۴] منظور نمايش دادنِ تصويرِ چیزهايی است که اسمشان تکهجايي است و از کنارِ هم نوشتنشان واژههایِ چندهجايي پديد میآيد مانندِ تصويرِ يک شير و يک مرد برایِ واژهیِ «شيرمرد» و تصويرِ ماه و تاب برایِ واژهیِ «ماهتاب».
[۱۵] اين بخش در ترجمه خلاصه و ساده شده است.